تبليغاتX
نگاه کن مرا نگاه تو خوبست.....
نگاه کن مرا نگاه تو خوبست.....
سلام دنیا دوباره کوچک شده ای کوچکتر از وسعت تنهاییم که حجم اتاق مراپر کرده است !
نگاه کن مرا نگاه تو خوبست عزیزم

خیلی وقت است که از ان روزها میگذرد

روزهای شور انگیز با تو بودن

و جدایی زمانیکه تو بند بند وجودت مرا میخواست

برای بی رحمانه ترین اندیشه هایت و خالی تفکرت

هایل بینمان شد

انسانی که میخواستم و آنسانیکه نبودی!

و توهمات و خریتم با دوستت دارم های تو و نمیتوانم بی تو بمانم

رویم بالا میاورد

و دللرزه  هایت از هرزگی دیگران و تعریفهای بی شرمانه تو از...

خاک بر سری من ازین احساس که گند زد!

و حقیقتا تو زرد از اب دراومدی خودمونیم

انقدر به خودم فحش میدم

حقمه ها حرفی نیست ادم احمق همینه

باید چوب بخوره تا فرق حیوون از ادم بفهمه

کوفت ادم شو  انقدر یادش نیفت الاغ

هیچی فقط همین یکم فحش دونیم کم شده بود اثر نداشت

مکتوبش کردم حالم جابیاد!!!

 

|+| نوشته شده توسط سراب در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 19:33 |

نفیر بهشتی

حدیث عاشقانه ی من

نوازشیست که احساس پاک تو را

 ادراک میکند

ابرها اشک میریزند و تو میگویی

 چقدر گریستن سخت است

و میخوانی دانه دانه...

عزیزم ترانه های معصومانه ات لطیف

چگونه میتوانم از تو بگویم

عشق را با خالصانه ترین تندیس

 تقدیم تو میدارم

 

|+| نوشته شده توسط سراب در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 و ساعت 15:0 |
 

                                  هوس  مکن دیدنی را

                  که در  جذبه ی  پر شکوه  ان گناهیست

                             که چشمهایت را به دوزخ

                                      اشنا سازد!!!

|+| نوشته شده توسط سراب در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 21:28 |

در این ابعاد خاموش

من در ارتفاعی پست مانده ام.

در حاشیه پرتگاه حقیقت تمرین نیفتادن میکنم!

انگاه که کوران حوادث درگیرد

و مرا در غبار بی کسی ادغام کند!

فریاد سکوتم را

از ورای اشکهای خشکیده خواهم چکاند!

چشمهای تو چه دارد که به شب بگوید؟

شب از من خالیست!

صدای کودکان بی پیرایه و سرمست !

و ابلهی مملو از تهی

با وردهای موزیانه حود را تحکیم میبخشد!

گوشهایم زنگ زده اند!

دیریست که در افق باورم غروب کرده ام!

شب فرا رسید

و خورشید مهرم را به کوه های تلخ گذشته سپرد...

قلب یخ زده ام در قله ی نامردی یخ زده است .

تو هیچ چیز نداری که به شب بگویی

کلام تو خالی تر از بوی اقاقیهاست

که در گلدان دستهایم خشکیده

بازی کودکان و صدای معصوم دلربا!

امروز با گنجشکها ملاقات کردم

و ان خوشه های اویزان ارغوانی

 که هیچگاه اسمشان را یاد نمیگیرم

چقدر این فسانه را دوست میدارم و اویزشان را...

میخواستم یکی را از شاخه جدا کنم اما...

بازهم نگاه مردم و بازهم ...ضربدر احساس

تفتیش  جنسیت میشوم!

زیر بار زندگانی پرپر

هنوز قفس بودنم خانه تکانی نکرده!

نوروز تمام شد و من در زمین به دنبال سبزه میگردم...

همه را گره زده اند !

پوزخند تلخ به باورهای پوسیده دخترکانی

که از ترس ترشیدگی به سبزه ها رحم نمیکنند!

نگاه میکنم امده ی رفته را و رفته ی نیامده را !

رفته ی نیامده....تکرار چقدر تو را کم دارم

و حقیقتا جایت خالیست

چقدر زود دیر شد!

اسفند خاطرات خشکیده ام را در خاکهای جهالت کاشتم

 تا از ساقه ی ندامتش گلهای شرمندگی بروید!

امروز غنچه ی بی تفاوتی ها سر باز کرده اند...

هنوز لبهایم مهر و موم است به اعتراض و ان ابله

میگوید چه خوبست که لال باشی!

صدای اینهمه فریاد خفته را نمیشنود.

من ایمان دارم که او کر مادر زاد است

چند سال است که تست تشخیص میدهم

و هر بار احمقانه ترین جواب را محک میزنم

و یقین میکنم لیاقت سهمیست که به ابلهان نداده اند

امروز اینه مرا ملاقات کرد چقدر زیبایی گوشهای درازم!

تلخترین جمله را نثار اینه کردم

چراغ را خاموش میکنم اما هنوز باور زنده ام

مرا رها نکرده است و باز در سکوت شب

مدام غوطه میخورم....

|+| نوشته شده توسط سراب در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 و ساعت 9:31 |

دستهایم خالی از انبوه بودن!

سر بر دیوار بیکسی!

صدای پای زمان هاشورعمرم را میفزاید!

و عطر خالی عشق....

عزیزم تو اگر شیرنی مرگ را تقسیم کنی بازهم از ان نخواهم خورد

پرده بردار . که سخت پرده حرمت را دریده ای!

و این تحقیر پیاپی!

جایی که پدر و مادر خود را کنار میکشند

جایی که در نگاه خویشتن شکست میخوری

وبازهم دروغ :(دوستت دارم )رویت بالا میاورد!

گوشهایم از جیغ زنگها سوت میکشد

و من دیوانه وار سر بر زمین و زمان میکوبم!

چگونه میشود ازین قفس رهایی یافت؟

اگر برای ندیدنت چشماهیم زیادیند ان را از کاسه در خواهم اورد!

از تمام ورمهای باد کرده ی دلم بوی تعفن عقده میاید!

از تمام زخمهای بی کسیم چرک تنفر!

چقدر خالم بهم میخورد ازین واژه های تهوع اور!

می بینی هر چه مرگ و بی ادبی و اوارگیست نثارم شد!

و من در ابهام محبت تجزیه دستهای دورغ انگیز عشق میشوم!

و مدام خود را به اتش میکشم با هیزم مردانگیت!

و هرز میشوم در ابعاد تحقیر انگیز زنانگی!

میبینی قبرستان عمرم پر شده است

 دیگر جایی برای مردن نیست!

|+| نوشته شده توسط سراب در دوشنبه پنجم فروردین 1387 و ساعت 22:19 |
 

تبسم خیال من !

چقدر دیر به جان خسته ام اجازه عبور میدهی!

و من در اوج خواهشی سراب گون

 به سوی نکبت غرور میروم...

توهم صدای پای لحظه ها

که بر تجسم نیاز  عمر من مدام هاشور میزند/////...

که بازهم گذشت و بازهم تو از خیال من نرفته ای!

کجاست پیکر تکیده ی نوازشت؟

کجاست برکه ای که عطر بودنت

مشام بودن مرا به اشک میکشید؟

کجاست اضطراب بودن و نبودنت؟

کجاست ان بهار

 که در جفای دیگران صلیب عشق را بدوش میشکید ؟...

|+| نوشته شده توسط سراب در دوشنبه پنجم فروردین 1387 و ساعت 1:57 |

و عشق سکته میکند ز حس جاودانه ام!

ببین که شوخی زمان مرا کجا کشانده است...

به دست پیرمرد دل!

که شب کبود میکند مرا درون دستهای سخت وپینه بسته اش

درین قفس که بلبل نیاز من کمی کنارتر به خاطر خیال تو

سکوت کرده است و سوگ خویش را نگاه میکند!

و عشق زجه میکشد بخاطر صدای من

 که با تو و زمین و این قفس چه خالصانه بدرود میکنم!

و اشک حلقه میزند...

طلوع من !

بخاطر صدای زنده بودنت و باور نبودنم

حیقیترین دروغ سال را به راز گفته ام:

که مادران همیشه زنده اند!

|+| نوشته شده توسط سراب در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 15:53 |

 در کنار تو

 انگونه که تو عشق میورزی و من!

 نمیدانم در کدام ابعاد خواهشم

 تمام پوچی خود را بپوشانم !

  گنجینه ی تب الوده ی نگاه!!!

انتظار امدن و ـ سرد میشوم...

انگونه که تو مرا شکستی و تهی میشوم از ساغر!

اکنون من ماندم و دیوارهای اتاق که خاطرات سکوت مرا

تکرار میکنند!

اینه های گچی!

اکنون من ماندم و صدای پنجره ها که یاد اور رویای....

نه!

دیگر نمیخواهم درین کابوس بی انتها

در کنار تو اما تنها تر از همیشه بمانم!

میبینی و نخواهی دانست!

میگویم و نخواهی شنید...

میروم و نمیفهمی ....یا شاید

 اندکی پیش رفته باشم و تو هرگز نخواهی فهمید!!!

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سراب در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 11:33 |

در حراس ترس اضطراب

من! در باتلاق پس مانده ی ذهن اشفته خویش

من! در رویاهای متورم عفونی

من! در غبار سر در گمی شناخت

من! در حجم یک کنتراست پر گناه

بایست!!!

اندکی سکوت را در فنجان اکنون بیامیز

تا طعم تلخ وجودم را توان  حزم برای لحظه ای باشد!

این منم جنازه باد کرده ی در سیر اساطیری نفس

این منم عصیانی مطلق یک تصنیف

از مرزهای ساده با من مگویید!!!

 که اینجا غارتی سخت عجیب است :

در حزن از دست دادن معصومیتها

من هنوز سوگوار خویشتنم در بنیاد ادمیت

اینست امتداد تمام شهابها ...

 که در اسمان خاطرمان محو خواهد شد!

باز گردید ای شب نفوذان خیالی!

من در بقای تب الوده ی خویش گرفتار یک رنج پایان ناپذیرم

اسیر حراس!

من نقطه پایان اندیشه ای پوچ در باوری پوسیده ام!

یک نبوغ رئالیسم در گنجایشی رمانتیک

برایم پیاله بیاورید مملو از واژه های نفیس

انگونه که در مستی فهم ان

به خوابی عمیق دربدو یک تولد فرو روم!

شروعی دیگر شاید و تو...

برگرد اینجا نهایتست !

من تمام راه های بن بست شده به بطالت را رفته ام!

اینجا اختتام یک دلزدگی

از تمام رویاهای شیرین به کذب الوده  است

بگذار تا تو اغازی شوی برای ماندگاری در دفتر زمان

نه تنها برگی بر فصلهای موهوم ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سراب در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 15:51 |

بی بنیاد بی سحر و باز باور میکنم خود را

مدتهاست که مهلت بازگشت سر امده است

و حتی فرصت فرار

مدتهاست که به این سراب ....

قبول دارم که برای جوانی کمی دیر است

چقدر دوست دارم نوایی حزین را

به اوایی خوش مبدل کنم

گرچه بر مبدل ترین لباس قامتم را پوشاند

از واژه ها گریزان

 اکنون بی هیچ یافته ای

میخواهم این مخروبه ی وجود را

بهشت بیافرینم

|+| نوشته شده توسط سراب در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 15:49 |

خیلی حالم بده 

اعتراف میکنم کم اوردم اعصابم خط خطی شده

باور نخواهم کرد

خدایا  میخواهم این پیراهن تن را

بدرم و ازاد شوم ازین همه تهمت

ازین همه دروغ

از اینهمه سیاهی

انگار نمیخواد درست بشه

وقتی شانست تاپاله باشه

حرفای مهمم تو طویله میشنوی!

گل بگیرن این دنیارو که همش رو کله ما تر زد!

دارم توی این گنداب خفه میشم

میبینی انقدر توی این لجنزار زندگی گیر کردم

که با لغاط عفونیش حال میکنم!

اینم از من پاستوریزه

حالا هموزنیزه شدم تو باکتریای انصاف!!!

|+| نوشته شده توسط سراب در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 15:48 |

رهایم کن ازین بند

بگذار ادمیت را به شرط  تعقل تجربه کنم

نه! این ممکن نیست

 من در غبار نادانی تجزیه خواهم شد.

|+| نوشته شده توسط سراب در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 15:47 |

ایست !

زیر پایم خالیست

|+| نوشته شده توسط سراب در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 11:0 |

 

مهر و موم میکنم لبها را

وقتی جواز عدالت باطل گردید

کدام داد میتواند هویت مرا بستاند

بر دریچه ی باورم گل خواهم گرفت

وقتی دروازه ی زیستن مه الود است...

سکوت میکنم تا در این زمزمه ی غریبی

 اشنایی صدای شکستنم را بشنود

میگذرم بی گام میگویم بی کلام مینگرم بی نگاه

و میگذرم بی گذشت!!!

کدام صبر تقاطع تقدیر و خواستن را بهم میرساند؟

سرچشمه ی محبت را

 در میان افتاب سوزان جهل بردن خطا بود!

هر بار می ازمایم و فرو میروم در باتلاق ندامت

در خوبیهای ساده ماندم

خوبیهای سادگی!

هیچکس معنای کلامم را نخواهد دانست

دیگر هیچ اصراری برای درکی نوین ندارم

ثبات نفهمی

عظیم تر از عمق فاجعه ای بود

 که بر خانه ی دلم ریشه دوانید

احساس را با کسی تقسیم مکنید که از ان هیچ نمیدانید

خود را به کسی تقدیم نکنید که از شما هیچ نمیفهمد

چقدر زندگی تمسخر انگیز است

 پرده های اکران که بازیگران همه با هم سخن میگویند!

بی تماشاچی!!!

و دیالوگهای باطنی خویش را

در فضایی مسموم تکرار میکنند

بی انکه کسی ادای شندیدن در اورد

تنها میگویند و هیچکس نمیخواهد بشنود

و من!

مهر و موم میکنم لبها را

ای ادمها بنگرید

کسی به ستایش شنیدن حرفهای شما برخواست

گرچه در این همهمه ی فغان الود مغموم

هیچ صدای واضحی از انچه میگوییدنشنیدم

اما دلهایتان خوش باشد که

صدایتان را شنیدم....

فکاحیست کمدیست مزحک است

م س خ ر ه .....

|+| نوشته شده توسط سراب در سه شنبه دوم بهمن 1386 و ساعت 12:47 |

نگاه کن !

چینی نیست اما

شکستنیست...

|+| نوشته شده توسط سراب در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 و ساعت 10:17 |
 

دوباره هجوم ندامت

 منو تو این ثانیه های عفونی تشییع میکنه

امروز یک دختر احمق کشیدم

 که دلش برای یک گدای بی شرف سوخت!

یک تابلو پر از تنالیته حقیقت !!!

به تلخی همون داستانی که توش پر از حیله بود ...

دخترک از تابلوی زندگی میخواد بپره بیرون...

دوباره تیک .تاک .تیک. تاک.

ایندفعه یک ساعت میکشم که مثل عقل من توی ادراک 

لحظه ها خواب نمونه!

                            درجانزنه.

در شناخت انکه خوبست درنگ کن !

شاید که پشت این چهره ی ارام ابلیس نهفته باشد!

|+| نوشته شده توسط سراب در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 و ساعت 10:16 |
 

 

در حراس! ترس! اضطراب!

در باتلاق پس مانده ی ذهن اشفته خویش

 در رویاهای متورم عفونی

 در غبار سر در گمی شناخت

 در حجم  کنتراست پر گناه

ایست!!!

.

.

اندکی سکوت را در فنجان اکنون بیامیز

تا طعم تلخ وجودم را توان یک حزم برای لحظه ای باشد!

این منم جنازه باد کرده ی در سیر اساطیری نفس

این منم عصیانی مطلق یک تصنیف

از مرزهای ساده با من مگویید!!!

 اینجا غارتی سخت عجیب است:

در حزن از دست دادن معصومیتها

من هنوز سوگوار خویشتنم در بنیاد ادمیت

اینست امتداد تمام شهابها ...

 که در اسمان خاطرمان محو خواهد شد!

باز گردید ای شب نفوذان خیالی!

من در بقای تب الوده ی خویش گرفتار یک رنج پایان ناپذیرم

اسیر حراس!

من نقطه پایان اندیشه ای پوچ در باوری پوسیده ام!

یک نبوغ رئالیسم در گنجایشی رمانتیک

برایم پیاله بیاورید مملو از واژه های نفیس

انگونه که در مستی فهم ان

به خوابی عمیق دربدو یک تولد فرو روم!

شروعی دیگر شاید و تو...

برگرد اینجا نهایتست !

من تمام راه های بن بست شده به بطالت را رفته ام!

اینجا اختتام یک دلزدگی

از تمام رویاهای شیرین به کذب الوده  است

بگذار تا تو اغازی شوی برای ماندگاری در دفتر زمان

نه تنها برگی بر فصلهای موهوم...

|+| نوشته شده توسط سراب در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 و ساعت 10:15 |
برگرد ای شب سوار مست

             بازگرد که اینجا شبیخون احساس است

             در دست غارتگران دل

             بازگرد و حکایت مرا بازگو

            تا پری رویان ساده اندیش بدانند 

            حریر مهرشان را

           به دامان بادهای گذرا نسپارند....

 
|+| نوشته شده توسط سراب در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 و ساعت 10:14 |

تهیست   خالیست    پوچ است...

انها که با تو بر گرد یک میز مینشینند

شما را به تو و تو را به هیچ بدل میسازند!

می نشینند تا بنای تو فرو ریزد !

انگاه بر فراز تباهیت می ایستند

 در عقده های ارضا شده خویش!

و با کوچک شدنت بزرگ میشوند

و انگاه دستهای خود را برای یاریت می اورند

 و تا تو را از گرداب احساس بیرون اوردند

و در ان هنگام میگویند من!

باید که در گل سرشت تو

گل باور هرگز از یاد نخواهم برد بروید!

و بمانی در حالیکه نیمه ی پرت را در گذشته

جا گذاشته ای!

و با نیمه خالیت به اینده ادامه خاهی داد...

میشنوی!

حباب وجودت در تماس با ثانیه ها انقدر نازک شده است

 که در نوازش تبسمی فنا خواهد شد!

 

|+| نوشته شده توسط سراب در سه شنبه هجدهم دی 1386 و ساعت 12:8 |

من از فراز پرتگاه زندگی در اوج لغزشی وهم الود

دامان خاکستری افکارم را به لوح سادگی می اویزم

و پس از بارها ندامت را تجربه خواهم نمود... 

و با خود میگویم سیاس خواهم بود!!!

 

|+| نوشته شده توسط سراب در جمعه هجدهم آبان 1386 و ساعت 2:1 |

 

خبر آمد خبری در راه است

سر خوش آن دل که از آن آگاه است

شاید این جمعه بیایید شاید

پرده از چهره گشاید شاید...

.

دلم برای تو تنگ است برنمیگردی؟

ورود تازه قشنگ است برنمیگردی!

ببین که ماهی قلبم چگونه در دل بحر

چونین اسیر نهنگ است برنمیگردی...

|+| نوشته شده توسط سراب در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 و ساعت 2:53 |

بعد ازاینهمه جنجال سهمیه بنزین و بد حجابی و جزایری وشرارت

نوبت رسید به قانونی شدن تعدد زوجین برای اقایون

بی رضایت همسر اول !!!

عجب حکومت مرد سالارانه ای که ...

بی خیال کی حوصله دردسر داره

 اقایون برین حالشو ببرین که خیلی شانس اوردین

 تو جهان سوم زندگی میکنین

میگین نه

همین لوح عقب افتادگی براتون کافی نیست

خوب حالا جای تبریک به دختر خانمهای گوش درازی داره

 که سر سفره عقد میگن بــــــــــــله!!!!

|+| نوشته شده توسط سراب در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 18:55 |

یک حقیقت دیگه:

وقتی میگه دوستت دارم وقتی نگات میکنه

وقتی میاد و گرم دستاتو میگیره میگه همه چیزمی...

باور میکنی ...باور!

بعدش همه فکرت اینه که بهترین باشی

 حتی یک لبخند میتونه مشوقی برای تلاش باشه

و یک اخم ویرانگر عاطفه

بعدش میفهمی تو فقط باید اونی باشی که اون میخواد

 نه چیزی که واقعن هستی

کاری کنی که اون مایله

 این وسط

چقدر از خواسته هاتو باید بزاری زمین

و چقدر از توقعات اونو براورده کنی

دچار یک تناقض میشی دیگه خودت نیستی

خودتو گم میکنی

حتی فراموش میکنی چیزی که میخواستی چی بوده

بعد سکوت فاصله افسردگی ....

و مسبب اون تنها...

عجب دنیای مسخره ای !

یک تف غلیظ به اینهمه خودخواهی چطوره؟

حالا تنها چیزی که از اون باور قدیمی مونده برات یک ناسزاست:

(ساده لو)

فقط یک سوال باقی میمونه اون واقعن تو رو خواسته؟

|+| نوشته شده توسط سراب در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 18:54 |

شعور مسخره  شرقی

و ایدالهای مردانه که سرانجام یک زن را

برده ی انتخاب خویش میسازد!

ان هنگام که حق تعدد معشوقه را بی هیچ بهانه

 بر هوس افسار گسیخته خویش میبندند!!!

گاه می اندیشم شاید ما همان بازیچگانیم

که در شهد یک حماقت خفته اند؟

و یا شاید کنیزکان سائلی که در مقابل یک محبت

 زانوان خود را بر خاک بوسه میدهند...

کاش میشد این عروسکی که نه شرقیست  نه غربی

 همه جا در تمام ابعاد

از رویای شیرین عاطفی دست میکشید

هیس ! بی صدا

.

.

من نیز مونثی هستم که در بقای اشفته اش

 در گورستان دل زنده بگورست!

|+| نوشته شده توسط سراب در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 18:54 |

در حراس ترس اضطراب

من! در باتلاق پس مانده ی ذهن اشفته خویش

من! در رویاهای متورم عفونی

من! در غبار سر در گمی شناخت

من! در حجم یک کنتراست پر گناه

بایست!!!

اندکی سکوت را در فنجان اکنون بیامیز

تا طعم تلخ وجودم را توان  حزم برای لحظه ای باشد!

این منم جنازه باد کرده ی در سیر اساطیری نفس

این منم عصیانی مطلق یک تصنیف

از مرزهای ساده با من مگویید!!!

 که اینجا غارتی سخت عجیب است :

در حزن از دست دادن معصومیتها

من هنوز سوگوار خویشتنم در بنیاد ادمیت

اینست امتداد تمام شهابها ...

 که در اسمان خاطرمان محو خواهد شد!

باز گردید ای شب نفوذان خیالی!

من در بقای تب الوده ی خویش گرفتار یک رنج پایان ناپذیرم

اسیر حراس!

من نقطه پایان اندیشه ای پوچ در باوری پوسیده ام!

یک نبوغ رئالیسم در گنجایشی رمانتیک

برایم پیاله بیاورید مملو از واژه های نفیس

انگونه که در مستی فهم ان

به خوابی عمیق دربدو یک تولد فرو روم!

شروعی دیگر شاید و تو...

برگرد اینجا نهایتست !

من تمام راه های بن بست شده به بطالت را رفته ام!

اینجا اختتام یک دلزدگی

از تمام رویاهای شیرین به کذب الوده  است

بگذار تا تو اغازی شوی برای ماندگاری در دفتر زمان

نه تنها برگی بر فصلهای موهوم...

|+| نوشته شده توسط سراب در دوشنبه پنجم شهریور 1386 و ساعت 8:35 |

در شناخت انکه خوبست درنگ کن !

شاید که پشت این چهره ی ارام ابلیس نهفته باشد!

|+| نوشته شده توسط سراب در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 10:28 |

بگذار در پناهت جان دوباره بگیرم و در حریر بخششت ارام

بار الهی! نه در من تصویری از خویش

و نه در قامتم ذره ای ایستادگی

در غبار لحظات جاری شدم چون ذرات

مرا در این تکرار مبرم  یاری کن

نمیخواهم متلاشی شوم چون گذشته

اینست اقتدار زمان به دست ابلیس؟

من ترسیم زیبایی در دستهای نقاش نفسم!

قاب خالی و پوشالی چهره ی زیبای مرا باور مکن زیرا

در پشت این تصویر رویایی  ارام

طوفانی خفته است!

گوش کن ان گوشه در ان ورطه الوده شاید

حتی در ژرفای پلیدیها زشت رویی باطنی فرشته خو دارد

و در  دیدگان ظاهر بینت هیچ نیست جز ژنده ای که از او

به اسانی خواهی گذشت

و حتی در خیال تو نیز رنگ حقیقت نخواهد گرفت

انهنگام که در سرمای زمستان یخ میزند!

باور کن انچه دیدی حقیقت نیست

تنها لمس کن نبض زنده ی جهان را

اینست شریان زندگی

بدست جادوی قلب!

|+| نوشته شده توسط سراب در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 10:12 |

قلبــم که خزان بود خزانتـــــــر ز خزان شد!!!

تک اختــر احساس چه بی جا و مکان شد!!!

گفتند که اشکت پس ازین جوی روانسـت!!!

غمنامه ی قسمت زچه مشهور جهان شد!؟

|+| نوشته شده توسط سراب در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 10:11 |

بی شک نه ان شد که خواستیم و نه انگونه که باید!

در میان تشویشها غزل بر تارهای گیسوانم سنجاق کردم

و در بحرانی بریده شد تمام انچه مرا مزین بود .

بی هیچ حرف!

پایان همین خواهد بود...

میتوان گذاشت لیکن هرگز نمیتوان گذشت!

در خفای خویش میرنجانم چهره ی درخشان خود را تا حتی

در  افق باور خویش  نیز

افول کنم.....

بدرود.

|+| نوشته شده توسط سراب در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 10:11 |

رفتی ولی به چشم تــرم انتظار ماند

دل بی حضور سبز تو گـل بیقرار ماند

عشقی به باغ خشک تنم یادگار ماند

نامــم به طعن نام خزانــی بهــار ماند

|+| نوشته شده توسط سراب در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 10:10 |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ